نقدی بر دو روایت تاریخی شاه‌آبادی؛ از فرم تا وفاداری به تاریخ

6081505

{
“title”: “نشست انجمن ادبی خورشید: بررسی دو کتاب از حمیدرضا شاه‌آبادی”,
“content”: ”

به گزارش خبرنگار خبرسان، «انجمن ادبی خورشید» با حضور سیده عذرا موسوی، مرضیه نفری، معصومه امیرزاده، سمیه عالمی، سیده فاطمه موسوی، مریم مطهری‌راد و فاطمه نفری در چهل‌وچهارمین نشست خود به نقد و بررسی کتاب‌های «کافه خیابان گوته» و «دیلماج» اثر «حمیدرضا شاه‌آبادی» پرداخت.

سیده عذرا موسوی معرفی کافه خیابان گوته را این‌گونه آغاز کرد: شروع اثر پرکشش است و نویسنده با پیش کشیدن یک «راز»، قلاب خود را می‌اندازد. کیانوش «راز» خود را با راوی (نویسنده) به اشتراک می‌گذارد. او یک پیرمرد آلزایمری را که گمان می‌برد همان دوست و هم‌گروهی دوران جوانی و عامل دستگیری و شکنجه‌اش به دست ساواک است، در طبقه بالای کافه‌اش به صندلی بسته و قصد دارد تقاص گناهان گذشته را همان شب از او بگیرد. ولی وقتی پای گذشته به میان کشیده می‌شود، کیانوش از انجام ایده‌اش منصرف شده و مشغول قصه‌گویی می‌شود. به‌این‌ترتیب پیرمرد (شهریار) در یک موقعیت هزارویکشبی، به‌واسطه قصه از مرگ نجات می‌یابد؛ هرچند این بار پادشاه و شهرزاد یکی هستند. ولی جادوی قصه فقط شهریار را نجات نمی‌دهد؛ بلکه زمینه سرگرمی و لذت خواننده و نشاندن وی پای کتاب را نیز فراهم می‌کند.

او در ادامه گفت: نویسنده هم‌چنین از قصه‌های کودکانه آلمانی با عنوان «پیتر شلخته» و قصه‌های فولکلور ایرانی مثل «بزبز قندی» و «گنجشکک اشی‌مشی» در لابه‌لای سرگذشت کیانوش بهره می‌برد. ولی دلیل نقل شعرهای کودکانه و وحشتناک هاینریش هافمن که به قول کیوان، دوست کیانوش، حال‌وهوای سادیستی دارند و در آن‌ها بچه‌هایی که به حرف بزرگ‌ترشان گوش نمی‌کنند، دچار بلاهای عجیب می‌شوند، در این اثر که به سرنوشت یک گروه مبارزاتی پرداخته چیست؟ به‌گمانم نویسنده قصد داشته به نقش حاکمیت در مقام پدر، قیم و ولی‌امر جامعه و ملت در گرفتن جسارت اعتراض، قیام و انقلاب جوانان علیه حکومت اشاره کند؛ آن‌چنان که گروه کیانوش دچار آن شده، دستگیر، آواره و کشته می‌شوند. این رویکرد مرز ندارد و مثل قصه‌های کودکانه آلمانی و ایرانی که محتوای مشابهی دارند، در همه جای دنیا یکسان است.

موسوی با اشاره به اینکه نویسنده داستان کیانوش را در فرم‌های متنوعی هم‌چون گفت‌وگوی رودرروی راوی و کیانوش، خاطره، نامه، اشعار و داستان‌های کودکانه، همراه با شکست زمان و رفت‌وبرگشت بین مقاطع مختلف تاریخی، مانند قطعات یک جورچین در کنار هم می‌چیند، گفت: مخاطب منطق روایی داستان را می‌یابد و سردرگم نمی‌شود. شاید همین بازخوانی گذشته و مرور خاطرات است که کیانوش را به نقطه خودکشی می‌کشاند. شاید او پی می‌برد آن‌که حقیقتاً اسباب کشته شدن آذر را چیده، خود اوست نه شهریار. بااین‌حال فصل آخر اثر گنگ است و سؤالات بسیاری بی‌پاسخ می‌مانند. هرچند راوی که قرار است داستان زندگی کیانوش را سروسامان بدهد و منطق آن را بچیند، پیش‌دستی می‌کند و در فراری رو به جلو، آن پرسش‌ها را مطرح می‌کند و ادعا می‌کند که پاسخ قانع‌کننده‌ای برایشان ندارد.

این منتقد ادبی ادامه داد: او مرگ کیانوش را متأثر از یک ایده عرفانی ایرانی می‌داند؛ اینکه آدم‌ها مثل دانه‌های اسپند هستند. می‌آیند روی آتش دنیا و قرار است بترکند، جیغ خود را بکشند و بروند. پس چرا فصل آخر با این جمله آغاز می‌شود؛ «روزی که نگون‌بختی کیانوش مستوفی به اوج خودش رسید، با او قرار ملاقات داشتم…»؟ و راوی معتقد است که نگون‌بختی کیانوش دامن او را هم گرفته است. آیا جیغ کیانوش، همان اعلام نگون‌بختی‌اش بوده؟ کیانوش در یک شیب ملایم به تعریف سرگذشت خود می‌پردازد، رفته‌رفته دچار متناقض‌گویی می‌شود و سرانجام دست به خودکشی می‌زند؛ ولی این خودکشی باورپذیر و منطقی نیست، همان‌قدر که داستان مرگ آذر باورپذیر نیست.

همچنین با بیان اینکه در آغاز داستان، راوی در شب مواجه‌اش با کیانوش قصد دیدن فیلم «پست‌فطرت‌های لعنتی»، آخرین ساخته «کوئنتین تارانتینو» را دارد، گفت: این عنوان بارها هم‌چون موتیفی تکرار شده و مانند یک نشانه عمل می‌کند. گو اینکه قرار است ما داستان پست‌فطرت‌های لعنتی را بخوانیم.کیانوش، نجیب‌زاده فقیری که خون شاهی در رگ‌هایش جاری است، در قامت یک مبارز رنجور و شکست‌خورده که دچار زوال عقل شده، دن‌کیشوت را به ذهن متبادر می‌کند؛ شوالیه مجنونی که در اوهام به سر می‌برد و با موجودات خیالی نبرد می‌کند.

عذرا موسوی در شرح مبارزه کیانوش و همراهانش گفت: افکار کیانوش و سه دانش‌جوی همراهش به گروه‌های چپ نزدیک است، ولی این گروه علی‌رغم نظم سازمان‌یافته کمونیست‌ها در ایران، مستقل عمل می‌کند. بنا بر صلاح‌دید خود یک خانه برای فعالیت‌های تیمی اجاره می‌کنند و هر بار بدون برخورد کارشناسانه، تصمیم به عملی می‌گیرند. یک مبارزه سطحی و دل‌خوشکنک، بدون پشتوانه محکم و انگیزه قوی. برای همین است که کیانوش و شهریار بی‌هدف به دل جاده می‌زنند و سر از بهرام‌کوه درمی‌آورند و تصمیم به کمک و آبادانی آنجا می‌گیرند. از همین رو هرکس هروقت هوس می‌کند، چند روزی به بهرام‌کوه می‌رود، چند آجر می‌چیند و برمی‌گردد. ولی این گروه حقیقتاً قصد دارد چه کند؟ قرار است چه تغییرات ریشه‌ای و عمیقی را رقم بزند؟

او افزود: کیوان ادعا می‌کند که گروه دیوانه‌وار مطالعه و بحث می‌کرده تا پایه‌های نظری خود را محکم کند، ولی برای دور شدن از مبارزه به شکل ایده‌آلیستی تصمیم می‌گیرند به عمل رو بیاورند. ولی آذر که مسئول گروه است، چه مبنای فکری دارد و چه از مبارزه سیاسی می‌داند؟ این بلاتکلیفی و باری به هر جهت بودن، در تصمیم به ورود و عدم ورود به فاز مبارزه مسلحانه نیز مشهود است. برای همین یک بار تصمیم می‌گیرند که از کودهای حیوانی برای استخراج نیترات و ساخت مواد منفجره بهره بگیرند تا با بمب‌گذاری در کافه لقانطه، توده‌ها را نسبت به موفقیت جنبش کارگری امیدوار کنند!! و شب دیگر بعد از ساعت‌ها سرگردانی و بلاتکلیفی، کودها را به دوشان‌تپه می‌برند تا زمینه ناراحتی اعلی‌حضرت در تماشای سوارکاری آخر هفته را فراهم کنند!! تصمیم به ترور شاه در پنجاهمین سالگرد استقرار حکومت نیز ایده مشابهی است که محقق نمی‌شود.

موسوی گفت: نویسنده تلویحاً این بلاتکلیفی و شکست کمونیست را در توقف مبارزه کارگران کارخانه امین‌الضرب به واسطه عطسه یکی از کارگران، سرنگونی حکومت خودمختار آذربایجان در سال‌های ۱۳۲۵ و ۲۶ و سرانجام فرو ریختن دیوار بین آلمان شرقی و غربی و سرگردانی کمونیست‌ها نشان می‌دهد. آن‌چنان که اعضای کنفدراسیون که به زعم کیوان همه جا فعالند، هر دو سه ماه یک بار یک جا جمع می‌شوند و سخنرانی می‌کنند و بیانیه می‌دهند!!

در سایت خبری خبررسان آخرین اخبارحوادث,سیاسی,فرهنگ وهنر,اقتصاد و تکنولوژی,دفاعی,ورزشی,ایران,جهان را بخوانید.

پس از آن سمیه عالمی درباره کتاب افزود: اتفاقات مهم داستان در دهه پنجاه تهران رخ داده و حالا در دهه هشتاد و در شهر برلین آلمان بازخوانی می‌شوند. بهانه روایت، آشنایی نویسنده ایرانی است که برای فرصت مطالعاتی به آلمان رفته و در زمان انتظار سینما با مردی به نام کیانوش مستوفی آشنا می‌شود. به‌این‌ترتیب نویسنده رمان مجال می‌یابد داستان او و هم‌رزمان چپی‌اش را روایت کند. هرچند شیوه روایت تکه‌تکه و اسنادی اثر در قالب نامه‌هایی که به کیانوش رسیده و متن حرف‌هایش که حالا دست پلیس افتاده، این شائبه را در ذهن مخاطب تقویت می‌کند که چه لزومی به حضور نویسنده ایرانی بوده است؟ بنابراین انتخاب این زاویه‌دید برای روایت دچار چالش می‌شود. ممکن است نویسنده در پاسخ، به روایت گسسته اشاره کند و یادآور شود که در این نوع روایت، انسجام از راه پیشرفت رخدادها ساخته نمی‌شود؛ بلکه از طریق قرار گرفتن قطعات ناهمگون در کنار هم محقق می‌شود. بااین‌حال کار هم‌چنان بالغ نشده است.

عالمی افزود: از فضای کافه به‌عنوان کانون گفت‌وگو، تلاقی شخصیت‌ها و تضاد دیدگاه‌ها استفاده شده است. کافه نماد فضای روشن‌فکری است، اما نه روشن‌فکری آرمانی. بنا دارد محل تعلیق زمان، نقطه تلاقی روایت‌ها و فضای امن گفتنِ ناگفتنی‌ها باشد. گویا نویسنده بنا دارد بگوید در این شرایط، گفت‌وگوهای پرشور لزوماً به کنش مؤثر نمی‌انجامند و فاصله میان حرف و عمل یکی از بحران‌های مزمن این قشر است. انسان‌های مردد، آسیب‌پذیر و گاه محافظه‌کار نمی‌توانند نجات‌دهنده باشند. البته نویسنده فقط مخاطب را با پرسش‌هایی اخلاقی مواجه می‌کند، اینکه در فشار سیاسی، مرز مصلحت و خیانت کجاست؟ سکوت همیشه از سر ترس است یا گاهی راه بقاست؟

او با بیان اینکه شخصیت‌ها علی‌رغم اینکه تیپ نیستند، اما به سمت نمونه‌هایی اجتماعی میل می‌کنند گفت: شخصیت‌ها محصول موقعیتشان هستند. تردید و محافظه‌کاری، عناصر ثابت روان آن‌هاست. اثر می‌کوشد تصویر جامعه‌ای که بیش‌تر حرف می‌زند تا تصمیم بگیرد را بازنمایی کند. نثر، روان و متناسب با فضای تاریخی است، اما گاهی خشک و کنترل‌شده به نظر می‌آید. می‌شد زبان توصیفی‌تر و گفت‌وگوها صاحب لحن باشند. عمیق‌تر شدن شخصیت‌ها می‌توانست به این مهم کمک کند. این اثر نه می‌خواهد پاسخ بدهد و نه نسخه بپیچد. صحنه‌ها، شخصیت‌پردازی‌ها و گفت‌وگو در تلاشند تا فضای مبارزه جریان چپ علیه استبداد پهلوی دوم را بازنمایی کنند. تلاش برای درست کردن ماده انفجاری و ترور شاه در نهایت منجر به پاره‌پاره شدن جمع و کین‌توزی آن‌ها نسبت به یک‌دیگر می‌شود.

سمیه عالمی درباره قصه‌های فرعی معتقد بود: علی‌رغم اینکه داستان سرراست است، اما قصه‌های فرعی و جزئیات بسیاری به آن ضمیمه شده که به نظر می‌رسد نتیجه علاقه‌مندی نویسنده به این خرده‌قصه‌هاست؛ زیرا بسیاری از آن‌ها در خدمت داستان نیستند. هم‌چنین این جزئیات گاهی اسباب سرگشتگی خواننده در نسبت با داستان و مسائلش می‌شود. داستان‌های کودکانه‌ای که مابین فصل‌ها گنجانده شده‌اند، نتوانسته‌اند نسبت معنادار و روشنی با متن داستان برقرار کنند، جز در مواردی که اشاره به خشونت مشترک در جریان داستان دارند. اشاره کیانوش به زمان و دویدن به شرق یا غرب، زمان و جابه‌جا شدنش زمینه را برای بازی‌های زمانی در فرم داستان فراهم می‌کند اما این ماجرا به اندازه‌ای که لازم است در داستان کارکرد ندارد یا آنقدر شفاف نیست که مهنا و مضمون خاصی از آن استحصال شود. بی‌ربطیِ ظاهری این داستان‌ها با داستان اصلی، کارکردِ آگاهانه‌ای که مدنظر نویسنده باشد را دچار اختلال کرده است.

او در ادامه گفت: آلمان به‌عنوان «دیگری فرهنگی» و نماد عقلانیت غربی، سنت فلسفی و فرهنگ روشن‌فکری کلاسیک است که با داستان‌ تلفیق شده، اما سر جای خودش ننشسته و در نظام معنایی داستان کار نمی‌کند. آیا بناست تقابل و دوگانه‌ای شکل بگیرد و حرفی تازه ارائه شود؟ ما چه شدیم و آن‌ها چه بودند؟ نقد روشن‌فکری وارداتی ایرانی است که بر اساس این متون شکل گرفته است؟ آیا بی‌ربطی‌شان، خودِ پیام است؟ دانشی که فقط خوانده می‌شود، نه زیسته؟

این منتقد ادبی بیان کرد: داستان پراکنده، ناتمام و معلق است، آیا مشکل نداشتن داستان، به ناتوانی در تبدیل روایت به عمل شخصیت‌ها تعمیم داده شده؟ آیا بی‌اتصالی و غیرایرانی‌ بودن بخشی از محتواست؟ آیا این تکنیک در کافه خیابان گوته بیش از آن‌که بینامتنی به معنای کلاسیک باشد، به «روایت گسسته با کارکرد مقایسه‌ای» نزدیک است؟ این‌ها پرسش‌هایی بی‌جواب در نسبت محتوا با فرم است. داستان‌های آلمانی نه ادامه روایتند، نه پیش‌زمینه رویدادها، بلکه «قطعات بیگانه»‌ای هستند که مدام نظم روایت اصلی را مختل می‌کنند و سخت می‌شود آن را به انتقال معنای ناتمامی سرنوشت و مبارزه این آدم‌ها نسبت داد؛ مگر با سپیدخوانی زیاد از متن.

سپس مریم مطهری‌راد کافه خیابان گوته را داستانی مدرن با راوی مرکب دانست که از ابتدا با نشان دادن ویژگی‌ها و مشخصه‌های داستان مدرن، فضای داستانی را به خواننده معرفی می‌کند. او گفت: نشانه‌هایی مثل زمان غیرخطی، فرم روایت متفاوت، گاهی ابهام در روایت، زبان متفاوت، پایان باز و… در داستان حمیدرضا شاه‌آبادی، معرف فضای مدرن انتخابی نویسنده است. در این نوع داستان‌ها اصولاً هدف نویسنده انتقاد و اعتراض است؛ گاهی به اجتماع، گاه به حکومت و گاه به هردو، که در کتاب کافه خیابان گوته به نظر می‌رسد اعتراض اصلی به عبث بودن کاری است که چپ‌ها و مارکسیست‌ها می‌کردند.

6081504

او افزود: یکی از ویژگی‌هایی که داستان‌های مدرن دارند و این کتاب به صورت پررنگ به آن پرداخته است، بحران هویت شخصیت‌هاست. هرکدام از شخصیت‌ها گیج و گم در آنچه می‌خواهند و آنچه هستند و آنچه انجام می‌دهند، غوطه می‌خورند و در مسیر رسیدن به اهدافی که جانشان را برای آن گذاشته‌اند، هم هدفشان محو می‌شود و هم خودشان بی‌سرانجام می‌مانند. این بی‌هویتی، تمام ساختار داستان را تحت‌الشعاع قرار داده است، به‌طوری‌که می‌بینیم زبانِ کار در قوارۀ داستان نوجوان است، ولی نویسنده با این زبان دربارۀ ماتریالیسم دیالکتیک و دیالکتیک پرولتاریا صحبت کرده است. روشن نیست که این زبان عمداً به کار برده شده که مثلاً بازی مضمون را جلو ببرد یا بی‌منظور و محضِ بیان داستان اتخاذ شده است. البته با توجه به اینکه حمیدرضا شاه‌آباد در کتاب دیلماج نشان داده که توانایی به کارگیری زبانی پخته و مناسب روایت را دارد، می‌توان برداشت کرد که زبان کافه خیابان گوته به دلیل مضمون‌پردازی به حیطۀ کار کودک و

6081506